چهارشنبه 3 خرداد 1391

1391/3/3

   نوشته شده توسط: طاها    

تو مرا یاد کنی یا نکنی
باورت گر بشود، گر نشود
حرفی نیست

اما...
نفسم میگیرد

در هوایی که نفسهای تو نیست


پنجشنبه 21 اردیبهشت 1391

1391/2/21

   نوشته شده توسط: طاها    

سلام دلبرکم

خلاصه یه وقت با حوصله پیدا کردم که برات بنویسم

امشب یه جوریه که نمیشه ننوشت! دلم میخواد به خوشگلی چشمهات اعتراف کنم و به زیبایی و شیرینی لبهات...  یه حس خاصی داره وقتی تو چشمهات زل میزنم... یه لذت وصف نشدنی... مخصوصا وقتی یادم میافته که این چشمها فقط مال منه لذتش چند برابر میشه...

امشب یاد خاطراتمون افتادم. همه خاطرات دوست داشتنیمونو تو ذهنم مرور کردم... کار خدارو میبینی آهو خانوم؟

اون دخترک ملوس توی گوهردشت که دائما روسریش روی موهای ابریشمی لختش سر میخورد یادته؟؟ کی فکرشو میکرد بعد از چند سال بشه دلبر طناز من؟؟ میگن چیزی که خدا امروز بهت میده ، آرزوی دیروزت بوده! واقعا هم همینه! همون موقع هم تو ذهنم دوست داشتم باهات ازدواج کنم!! خیلی باوقار و خانوم بودی!

انصافا خوش صلیقه ام ! مگه نه؟؟

اون روز توی مترو هم هیچ وقت از یادم نمیره! اصلا اون مینایی که میشناختم نبودی! خیلی ناز و خواستنی تر شده بودی!!

یادته چقدر برام نازمیکردی؟؟ یادته چقدر بهم سخت میگرفتی؟؟

اصلا اون روز که توی ایستگاه مترو دستمو دراز کردم ولی بهم دست ندادی یادته؟؟؟

یا اون روزی که توی فرحزاد برای اولین بار دستتو گذاشتی تو دستامو منم برات آواز خوندم یادته؟؟

دلم خون شد تا دستتو بگیرم! واقعا شکار کردنت سخت بود آهو خانوم!! خیلی سخت...

اون روزیم که توفرحزاد بیهوش شدی یادته؟؟ البته خیلی از صحنه های عاشقانشو ندیدی و یادت نمیاد ولی اون روز با همه بدیهاش یه نعمت بود! همون روز یه ریسک بزرگ کردم و به آرزوم رسیدم! یادته... وای که چه آرزوی خوش طعمی بود! دلم خواست... کاش پیشم بودی و دوباره به آرزوم میرسیدم...

 

 

دلبـــــــرا یوســفی  و  من چو زلیــخای دگر

تو یکی عشــوه گر و من همه شیــدای دگر

چو من آیـــــد به جهان عاشق زاری هر گاه

رخ بیتــــــــــای تو  را  یــافت شود  تای دگر

شده از هجـــــــــر تو جـــانم به  بیــابان وفا

جان مــجنون مــرا  بـاش تو  لیــــــــلای دگر

در ســـــر مســـت هـــوای سر کــوی تو بود

چه کنم شهر غریب است و من از جای دگر

نیست ممکن به جهان وصل تو آید  بر دست

که به وصـل تو امیـــد است به دنیــــــای دگر

به جــــهان آتش آهــــی چو من آیـــد هر گاه

دلبـــری را  دلـــی آید چـــــــــو تو  خارای دگر

مانـــــــده  بودیم  سر حــــلّ  معّمای  جهــان 

گــره زلــف تو  هـــم گـــــــــشت  معمّای دگر

گر تو را میـــل به دریاست به چشمـان من آی

که هـــــمه شب  شده  در هجر تو دریای دگر

هر کجا شیـــونی از دل بــه دهـــان است مرا

یعنی از  زلـــــــف تو  دل  رفتـه  به  یغمای دگر

چون نباشد چو تو معشوق و چو من عاشق زار

نامـده اســـت و نه بــیاید به جــــهان مای دگر

نــــای صـــوفی  اگـر آوازه ی این عشق سرود 

بشنـــوی  چنـــــــد  گهی  بعد  تو از  نای دگر

 


جمعه 8 اردیبهشت 1391

1391/2/9

   نوشته شده توسط: طاها    

دلم میخواست امروز پیشم بودی اما حیف که نمیشد!

دلم میخواست بغلت کنم اما حیف که نمیشد!

دلم لبهاتو میخواست اما حیف...

دلم گرمای تنتو میخواست اما حیف...

دلم ناز نگاهتو میخواست اما حیف...

دلم بوی موهاتو میخواست اما...

دلم...

دلم تنگه فقط همین...

دوباره ما سه تا بهم رسیدیم و جمعمون کامل شد...

من و بیخوابی و دلتنگی...

 

بی قرار توام ودر دل تنگم گله هاست
آه بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست
مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب
در دلم هستی وبین من وتو فاصله هاست
آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد
بال وقتی قفس پر زدن چلچله هاست
بی تو هر لحضه مرا بیم فرو ریختن است
مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست
باز می پرسمت از مسئله دوری وعشق
وسکوت تو جواب همه مسئله هاست

 


شنبه 2 اردیبهشت 1391

1391/2/3

   نوشته شده توسط: طاها    

 

سلام خانومی نازم

ببخش که دیر به دیر اینجا مینویسم ولی اگه چیزی نوشتم از ته دلم نوشتم

دلنوشته باید از ته دل باشه وگرنه که دیگه دلنوشته نیست...

عروسک خوشگلم با اونکه میدونم فردا تو آغوش منی و دنیا مال من میشه اما امشب دلم گرفته...

دلم هواتوکرده و خیلی غم داره! کاش میشد امشب تو بغل من میخوابیدی منم تا صبح بیدار میموندم و قاب عکس صورتتو تماشا میکردم...


کاش می شد بی کسی را چاره کرد
دفتر دلواپسی را پاره کرد
یک سحر زلف تو را در خواب خوش
با نوازش های باران شانه کرد
در پس دیوار این شهر عجیب
در کنارت عاشقانه خانه کرد
کاش می شد دست در دست تو داد
دیده با اهل جهان بیگانه کرد
هر چه نیرنگ و ریا و رنگ بود
با حضورت با صفا و ساده کرد
باز باید یک غزل از نو سرود
نام تو در قالب هر واژه کرد


سه شنبه 22 فروردین 1391

1391/1/23

   نوشته شده توسط: طاها    

سلام عزیزم

سال نو مبارک

 آرزو میکنم امسال سالی سرشار از شادی و موفقیت  برای شما و خانواده ی مهربونت باشه

یک ماهی میشه که فرصت نکردم برای آهوی نازم بنویسم ولی دلیلش این نیست که دلم حرف واسه گفتن نداشته! فرصتش پیش نیومد!

اما امشب انقدر دلم گرفته که هیچ چیزنمیتونه از نوشتن منصرفم کنه. از وقتی برگشتم خونه جای خالیتو حس کردم و دلم هواتو کرده ...

امروز با همه خوبیهاش آخرش خیلی بد شد! از نگاهت سیر نشدم و رفتی...

تا اونجا که میشد باهات اومدم تا نگاهت کنم و دلم آروم شه اما نشد...

نمیدونم راه کوتاه بود یا تقصیر دل منه یا شایدم چشمهای مثل آهوی شما ؟

الانم خواب به چشمهام نمیاد!

از اون روزی که توی آغوش هم خوابیدیم دیگه تنهایی خوابیدن لذتی نداره! حروم کردن عمره!

دلم آغوش مهربونتو میخواد... دلم میخواد سرتو بزاری روی بازوم و توی چشمهای پر احساست نگاه کنم و حرف دلمو بهت بگم...

بهت بگم دوستت دارم..

نه.. نه..

بگم عاشقت شدم... بگم عشق منی... بگم بی تو نمیشه... بگم مال من باش...  بگم که چشمهای آهوییت جادوکردن... بگم که صیاد شکار صیدش شد...

 

 

نرگس مست تو گر بر سر بیداد شود

دست دل دوخته بر دامن فریاد شود

بند زلفت چو بهشت دل و جان است مباد

که دل از سلسله ی زلف تو آزاد شود

بس که قند لب تو مشتری جان دارد

هر که بوسد لب نوشین تو قنّاد شود

چشم خسرو اگر ابروی تو بیند نفسی

ترک شیرین کند و بهر تو فرهاد شود

دوستان را همه مشغول نظر خواهم کرد

تا مبادا که ز معشوقه ی ما یاد شود

بی خبر دل ز جهانی بستاند چون او

هر که مشمول چنین حسن خداداد شود

دل که ویرانه ی هجران تو گردد چندیست

نه گمان است که بی روی تو آباد شود

آنکه چشم تو بیاراست ندانست که زود

چشمت افسون کند و زلف تو صیّاد شود

همچو صوفی به غزل از همه دل خواهد برد

هر که را غمزه ای از چشم تو استاد شود

 

 


چهارشنبه 24 اسفند 1390

1390/12/24

   نوشته شده توسط: طاها    

سلام خانومی نازم

خیلی خوشحالم که تونستیم این مشکل دردسرسازو بین خودمون حل کنیم

و از بیشتر از اون از این خوشحالم که چه منطقی و با شخصیت و صمیمی حرفامونو زدیم و به تفاهم رسیدیم...

قربون جفتمون برم که اینقدر همدیگرو درک میکنیم و دلامون با هم یکیه...

اون نیم ساعتی که پیشم بودی خیلی با ارزش بود!

خیلی چیزا بهم ثابت شد! خیلی بیشتر شناختمت! خیلی بیشتر با روحیاتت آشنا شدم!

یه قولی بهم دادی که بزرگترین مشکل منوتوی این رابطه ی دوست داشتنی و پاک حل کرد!

واقعا عالی بود...

مرسی که اومدی آهوخانوم...

راستی اون روز فرصت نشد بگم دوباره از اون مدلیا شدی که دلم میخواست تو بغلم فشارت بدم! وقتی قهر میکنی و سر سنگین میشی خیلی دلم میخواد محکم بغلت کنم! اما اصلا قهر بهت نمیاد...

توگلی! خیلیم بهت میاد... یه گل مینای خوشگل و خوشبو...

دوست دارم گل نازم

 

نیست جـــز نقش تو در خاطر من یار دگر

من نه آنــــــم که روم در پـی دلــدار دگر

قـــــدر بشنـــــاس نگـــارا دل پر مهر مرا

که نیـــــابی دل ســــــودازده ای بار دگر

یا بخـــر یا بشکن این دل غمدیده که من

نسپـــــارم دل ویــــــرانه به مـــعمار دگر

یا که در شهر شما رسم وفاداری نیست

یا بجـــــــز من به جهان نیست وفادار دگر

عشــــــوه یکسو بنه و یکنفس از ما مگریز

بجـــــز این هم اگــــــر آموخته ای کار دگر

همچو صوفی به قیامت هم اگر شد ممکن

می کنـــــم بـــا رخ زیبـــــای تو دیدار دگر

 

 


چهارشنبه 17 اسفند 1390

1390/12/17

   نوشته شده توسط: طاها    

گوشیتو خاموش کردی اس ام اس بهت نمیرسه

دلم نمیاد شب بخیر نگفته بخوابم البته اگه بتونم بخوابم...

شبت بخیر آهوکوچولوی نازم

خیلی دوستت دارم ...

 

آن زمان از طلب دامن تو دست کشم

که به گیسوی خم اندر خم تو دست کشم

گرچه ما ناز کسی را نکشیدیم ولی

ناز کن ناز تو را هر چقدر هست کشم

بعد ازین گر بکشم نقش تو بر دفتر دل

چشم زیبای تو را با قلمی مست کشم

چون رسم بر سر زلف تو در آن نقش همی

دل خود را به سر زلف تو پیوست کشم

بعد ازین تا خبری از تو بگیرم شب و روز

منّت آنکه به دیدار تو بنشست کشم

یا شبی زلف بدستم بده یا موی تو را

عاقبت دست بیندازم و در شست کشم

تو ز صوفی بکشی رو به جفا اما من

دست از روی مهین تو محالست کشم


شنبه 13 اسفند 1390

1390/12/13

   نوشته شده توسط: طاها    

دیروز وامروز عکسهاتو نگاه کردم  آهوی نازم

مخصوصا اونی که با اونچشمهای جادویی زل زدی به دوربین!

میدونی که کدومو میگم؟  همون  که عاشقشم...

خیلی خوشحالم که  فردا  توی آغوش منی.

 

به چه مانند کنم حالت چشمان تورا؟
به یکی نغمه جادویی ازپنجه ی گرم؟
به یکی اختر رخشنده به دامان سپهر؟
یا به الماس سیاهی که بشویندش در جام شراب؟
به غزلهای نوازشگر حافظ در شب؟
یا به سرمستی طغیانگر دوران شباب؟
به چه مانند کنم؟
من ندانم
به نگاهی تو بگو
به چه مانند کنم...؟!


جمعه 28 بهمن 1390

1390/11/28

   نوشته شده توسط: طاها    

امشب از اون شبهاست!

از اون شبهای دلتنگی..

از اون شبها که دلم میخواد توی آغوشم باشی...

از اون شبها که دلم میخواد زل بزنم تو چشمهای جادوییت...

از اون شبها که دلم میخواد لب روی لبم بزاری تا دنیا مال من شه..

از اون شبها که هر جای خونه نگاه میکنم تو رو میبینم...

از اون شبها که یه ثانیه اش یک سال میگذره...

از اون شبهاست که طاقت دوریتوندارم...

امشب از اون شبهاست...

 

ای کاش چو پروانه پری داشته باشم
تا گاه به کویت گذری داشته باشم
گر دولت دیدار تو در خانه ندارم
ای کاش که در رهگذری داشته باشم
از فیض حضور تو اگر دورم و محروم
از دور به رویت نظری داشته باشم
گویند که یاردگری جوی و ندانند
بایست که قلب دگری داشته باشم


چهارشنبه 19 بهمن 1390

1390/11/19

   نوشته شده توسط: طاها    

دلبر طنازم سلام

اعتراض کاملا وارده!!

چند وقتیه کمتر سراغ وبلاگمون اومدم. آخه هم خونمون شلوغ شده و فرصتش پیش نمیاد  هم مشغله کاری امونمو بریده!حتی شبها هم به کارهام میرسم!

امشب همه چیز خوب و دوست داشتنیه! مخصوصا اینکه تورودارم! اما میخوام ازت گله کنم!

میدونم دیگه گذشته و تمام شده ولی دل نوشته است دیگه! ببخش اگه نبش قبر میکنم و با خوندنش اذیت میشی !

آخه دلم میگه بنویس تا دیگه اون لحظات تلخ تکرار نشه! زندگی ما باید شیرین باشه حتی توی سخت ترین شرایط!

آهوخانوم طاقت دوریتو ندارم حتی برای یه لحظه! چه برسه به قهر کردنت برای چند ساعت!!!

نمیخوام حتی خم به ابروی کمونت بیاد. دلم نمیخواد حتی یه ذره غم توی دلت بشینه.

 

آشفته تر از آهم، در بی سر و سامانی
سرگشته تر از بادم، محکوم پریشانی
از دلهره لبریزم، انگار که پاییزم
برگم که چونین عاشق، در پای تو می ریزم

ای یوسف لیلایی، ای عشق زلیخایی
یارا به خدا سوگند، تو دلخوشی مایی

 

با این احساسی که بهت دارم چطور میتونم خودم باعث ناراحتی و آزارت بشم؟ باور کن نه صحبت غروره نه لجبازی! یه اتفاق ساده باعث اینهمه دلخوری شد! اینکه تو حسشو داشتی اما من نه! فقط همین...

بخدا نه من مقصرم که اون لحظه حسو حالشو نداشتم نه تو که حس و حالشو داشتی! این حالت یه نقطه کور توی رابطمون بود که تا حالا راه حلی براش نداشتیم.

این طبیعت زندگیه که یه وقتهایی آدم  کم انرژی و بی حوصله باشه! پیش میاد زمانهایی که هیچ پاسخی برای نیاز عزیزت نداشته باشی! یه وقتهایی آدم خالی میکنه! تو مود همیشگی نیست!

تو این مواقع اگه نیازی بی پاسخ موند راه حلش قهر و دلخوری نیست. باید صبور بود و درک کرد و گذشت نشون داد وگرنه به راحتی همه چی از هم خراب میشه!

خوشگل نازم با همه این قهر و دلخوری ها شاید بشه سوخت و ساخت اما با خداحافظی نه میشه سوخت نه میشه ساخت!

چطور میشه اونهمه خاطرات زیبا و عاشقانه را فراموش کرد و به خاطر یه دلخوری ساده همه چیزو از بین برد؟ مگه میشه فراموش کرد؟ اگه بد شدم و دوست نداشتی گذشت کنی و بدیمو ببخشی هیچ ایرادی نداره و کاملا بهت حق میدم. اما اینکه به خاطر یه اشتباه همه چیزو نادیده بگیری و حرف جدایی بزنی خیلی بی انصافیه! حتی به خودتم ظلم میکنی!

میدونی که اگه اشتباهی مرتکب بشم عذرخواهی میکنم و هیچ غروری هم تو این مورد ندارم! پس چرا تصمیم عجولانه؟

اگه مشکل به این سادگی مارو از هم جدا کنه با مشکلات بزرگتر چکار کنیم؟ زندگی هزار جور سختی داره! باید مثل کوه پشت هم بایستیم تا از پسشون بر بیایم. اون شب هیچ چیز به اندازه خداحافظی زجرم نداد! انگار آب سرد ریختن روی تنم! باورم نمیشد به خاطر چنین موضوعی این تصمیمو بگیری!


اگر نمی توانم همیشه مال تو باشم
اجازه بده گاهی، زمانی از آن تو باشم
واگر نمی توانم گاهی، زمانی از آن تو باشم
بگذار هر وقت که تو می گویی، کنار تو باشم
اگر نمی توانم عشق راستین تو باشم
بگذار باعث سرگرمی تو باشم
اگر نمی توانم دوست خوب و پاک تو باشم
اجازه بده دوست پست و کثیف تو باشم
اما مرا اینطوری ترک نکن
بگذار دست کم چیزی باشم

 

نازنینم میخوام قول بدی که دیگه از روی عصبانیت چنین تصمیمی نگیری و حرمت این رابطه پاک و پر احساسو نگه داری.

منم قول میدم دیگه این خلا عاطفی تکرار نشه تا دلبرکم ازم ناراحت نشه.

خیلی خیلی دوست دارم اصلانش یه دونه ولی مردونه!

 


دوشنبه 3 بهمن 1390

1390/11/3

   نوشته شده توسط: طاها    

ای آنکه زنده از نفس توست جان من
آن دم که با تو‌ام، همه عالم ازان من
آن دم که با توام، پُِرم از شعر و از شراب
می‌ریزد آبشار غزل از زبان من
آن دم که با توام، سبکم مثل ابرها
سیمرغ کی‌ رسد به بلندآسمان من
بنگر طلوع خنده‌ی خورشید بر لبم
زان روشنی که کاشتی ای باغبان من!
با تو سخن ز مهر تو گفتن چه حاجت است؟
خود خوانده‌ای به گوش من این، مهربان من


جمعه 30 دی 1390

1390/10/30

   نوشته شده توسط: طاها    

شادم که در شرار تو می‌سوزم
شادم که در خیال تو می‌گریم
شادم که بعد وصل تو اینسان
در عشق بی زوال تو می‌گریم

پنداشتی که چون ز تو بگسستم
دیگر مرا خیال تو در سر نیست
اما چه گویمت که جز این آتش
بر جان من شراره دیگر نیست


یکشنبه 25 دی 1390

1390/10/25

   نوشته شده توسط: طاها    

دلبر طنازم سلام

ببخش که چند روزی به وبلاگم سر نزدمو خاک خورده

این چند وقت واقعا گرفتار بودم

یه وقت شغلمو لو ندیا! خوب گناه دارم خوب...

عروسکم دلم بدجوری هواتو کرده. این دوری خیلی سخت و عذاب آوره...

کاش امشب پیشم بودی تا سرتا پاتو غرق بوسه میکردم...

 

گر نیم شبی مست در آغوش من افتد

چندان به لبش بوسه زنم کز سخن افتد

صد بار به پیش قدمش جان بسپارم

یک بار مگر گوشة چشمش به من افتد

ای بر سر سودایِ تو سرها شده بر باد !

دور از تو چنانم که سری بی بدن افتد

آوازة کوچک دهنت ، وردِ زبانهاست

پیدا شود آن راز که در هر دهن افتد

شیرین نفتد هر که زند تیشه ، که این رمز

شوری است که تنها به سرِ کوهکن افتد


شنبه 3 دی 1390

1390/10/3

   نوشته شده توسط: طاها    

بگو که گل نفرستد کسی به خانه ی من

که عطر یاد تو پر کرده آشیانه ی من

تو چلچراغ سعادت فروز بخت منی

بجای ماه تو پرتو فشان به خانه ی من

به شوق روی تو من زنده ام خدا داند

برای زیستن اینک تویی بهانه ی من

 


شنبه 3 دی 1390

1390/10/3

   نوشته شده توسط: طاها    

در هوایت بی قرارم روز و شب

سر ز کویت بر ندارم روز و شب

جان روز و جان شب ای جان تو

انتظارم انتظارم روز و شب

زان شبی که وعده کردی روز وصل

روز و شب را می شمارم روز و شب

ای مهار عاشقان در دست تو

در میان این قطارم روز و شب

می زنی تو زخمه ها بر می رود

تا به گردون زیر و زارم روز وشب

روز و شب را همچو خود مجنون کنم

روز و شب را کی گذارم روز و شب

 


تعداد کل صفحات: 3 1 2 3